کفار قریش نزد ابو لهب می‌ روند

کفار قریش وقتی مشاهده نمودند که دعوت پیامبر روز به روز گسترش پیدا می‌ نماید و ابو طالب نیز یکی از افرادی است که با تمام جان و مال از پیامبر دفاع می‌ نماید و دارای اصل و نسبی بزرگ است و در میان قریش دارای احترام و منزلتی خاص و ویژه است، برای آنان بسیار مشکل بود که حرمت و حمایت او را بشکنند؛
بنابراین این امر آنان را بسیار نگران کرده بود و به فکر فتادند که به بهترین وجه از این تنگنا بیرون بیایند. آنان پس از بحث و مذاکرات طولانی بهترین و مناسب‌ ترین شیوه و روش را در این دیدند که با فرد بزرگ قریش «ابو طالب» وارد گفتگو شوند تا بلکه بتوانند پیامبر را وادار نمایند تا از دعوت خویش دست بردارد.
عده‌ ای نزد ابو طالب رفتند و گفتند:
ای ابو طالب! پسرِ برادر شما خدایان ما را دشنام می‌دهد، از دین ما عیب جویی می ‌کند و پدران و نیاکان ما را گمراه می ‌خواند! دست از حمایت او بردار تا ما خود جزای او را بدهیم و یا اینکه جلو او را بگیر تا به خدایانِ ما ناسزا نگوید.
ابو طالب آنان‌ را قانع نمود و آنان باز گشتند. دعوت پیامبر اسلام همچنان روز به روز گسترش می‌ یافت و آنان زمانی که وضعیت را چنین دیدند، دو مرتبه نزد ابو طالب آمدند و گفتند:
از شما درخواست کردیم که دست برادر زاده‌ ی خودتان را از سرما بردارید، اما شما هیچ‌ گونه اعتنای به درخواست ما ننمودید.
اکنون ما دیگر تاب و تحمل نداریم که به خدایان ‌ما اهانت گردد.
یا باید دستش را از سر ما کوتاه کنید یا ما بر علیه تو و برادرزاده‌ات به جنگ خواهیم پرداخت.
این امر بر ابو طالب گران آمد و نزد پیامبر اسلام رفت و پیشنها قریش را به او مطرح کرد.
پیامبر اسلام فرمود: «کاکا جان! به خدا سوگند اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند تا از دعوتم دست بکشم، نخواهم پذیرفت تا این که خدای متعال دعوتم را بپذیرد و یا اینکه در راه دعوتم بمیرم»
پیامبر اسلام از آن مجلس برخاست اما ابوطالب ایشان را صدا زذ و گفت:
ای برادرزاده‌ام! هر چه می‌ خواهی بگوی که من به خاطر هیچکس و هیچ چیز دست از حمایت تو بر نمی ‌دارم.
وقتی که قریش دیدند که پیامبر اسلام پیوسته و با حالتی خستگی ناپذیر به کارش ادامه می ‌دهد و ابو طالب نیز دست از حمایت او بر نمی ‌دارد، تصمیم گرفتند که «عماة بن ولید بن مغیره» را که رشید‌ترین و زیبا اندام‌ ترین جوان قریش بود، نزد او ببرند تا در عوض، ابو طالب نیز پیامبر را در اختیار آنان قرار دهد تا او را بکشد.
ابوطالب گفت: می‌ خواهید پسر تان را به من دهید تا به نمایندگی از شما او را بزرگ کنم و در عوض، فرزندم را به شما بدهم تا او را بکشد؟
نه! هرگز چنین کاری نمی ‌کنم.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.