نشان مرد مؤمن

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر حریده آدم دوام ما
نشان مرد مؤمن با تو گویم
که مرگ آید وی خندان بمیرد
سيّد قطب (رحمةالله)
روايت دو افسر پوليس ناظر اعدام سيدقطب:
چنانچه مجله ‹‹الدعوة››به توبه دو نفر پوليس كه ناظر اعدام سيّد بودند اشاره مى كند و به نقل از يكى از آن دو چنين مياورد:آخرين ماموريتى كه به ما محول شد، نگهبانى از يك زندان انفرادى بود كه به ما گفته بودند: اين زندانى از همه خطرناك تر است، داراى مغز متفكر، رهبر و برنامه ريز سايرخائنان مى باشد، شكنجه و عذابش را به جاى رسانده بودند كه توان نداشت از جاى خود بلند شود، بلكه با دست بلندش مى كردند و براى باز جويى به دادگاه مى بردند! تا اينكه شبى دستورآمد كه او را به پاى چوب اعدام ببرند، يكى از روحانيون را به نزد او بردند تا او را وعظ و اندرز دهد و توبه را به او ياد دهد.صبح روز بعد من و رفيقم بازوهايش گرفتيم و اورا سوار موترسر پوشيده اى كرديم كه قبلاً چند محكوم به اعدام ديگر را با آن به پاى چوب دار برده بوديم، وقتى به محل اعدام رسيديم، هر محكوم را به پاى جوبه اى حاضر كردند و طناب به گردنش آويختند.
افسرعالى رتبه اى از موترپائين آمد و به ماموران اعدام دستور داد كه هركس در جاى خود قرارگرفته و منتظر دستور باشند، سپس به طرف سيد قطب كه ما در كنار چوبه اى اعدامش ايستاده بوديم آمد و دستور داد چشمانش را باز كردند و طناب را از گردنش بيرون آوردند.
سپس با صداى لرزانى به سيد گفت: برادر عزيز! اى سيد! من از جانب رئيس مهربان و با گذشت، مژده حيات و نجات از مرگ را برايت آورده ام.
تنها يك كلمه است كه بايد زير آنرا امضاء كني، آنگاه هرچه دلت مى خواهد يا دوست دارى براى خود و ساير هم فكرانت بخواه!افسر منتظر جواب سيد نماند و دفترى را كه در دست داشت باز كرد و گفت: برادر عزيز! تنها اين دو كلمه را بنويس: من اشتباه كردم و معذرت مى خواهم.سيّد حرفهاى او را شنيد، تبسم با معناى در چهره اش ظاهر شد با متانت و آرامش گفت: هرگز! هرگز! حاضر نيستم زندگى زود گذر را با دروغى كه براى هميشه باقى است به دست آورم.افسرگفت:
اگر اين را نپذيرى مرگ حتمى است!سيّد گفت: مرگى كه در راه الله باشد بزرگترين افتخاراست و از آن استقبال مى كنم- الله اكبر.افسر دستور داد كه حكم اعدام را به اجرا در آورند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.